پله پله تا زندگانی ما
نسرینم,,, همیشه بخوان....برای تو می نویسم
این
شعر نیست ... کلام نیست ... متن حاشیه بر اوراق یک دفتر خاطرات نیست ...!
این حقیقت است ... حقیقتی افسانه ای ... که بارها افسانه ام با تو به حقیقت
پیوست از تو سر شار شد از تو جانی دوباره گرفت ... از نفسهای گرم تو ...
از صداقتهای گفتار تو ... از محک های بی دریغ تو سخت می ترسم ...! سخت می
هراسم که آتش شرمم را باور نداری ... که اشکم را باور نداری ... صدایم را
به ورطای بودن ها عادت نداری..! بمان....با شمارش نفسهایت........
بمان با من بمان...! میبینی میشنوی دیگر من هرگز سکوت نکرد ه ام ...! ساکن نمانده ام! وشب
را در تلاوت روز خواندم ... در ازای ماندنت ... ماندم ...~ ای سنگ صبور
آتشکده ای د ل سخت تنهای من ...! برایت شمع خواهم شد ... آب میشوم ... اشک
میشوم ... خاک میشوم ...! و بارانی ترین روزها میشوم ... آفتابی میشوم ...!
سخت میشوم ...! نرم می شوم ... شوق میشوم..! پاک میشوم ...! همان گونه که
میخواهی ... و تو پیش از اینها برایم خواسته بودی ...! همان میشوم که هم
اکنون ماندنم را در خود به جستجوی تو گشتم ..! در افسانه نبودی در آب نبودی
در ستاره نبودی در خاک نبودی در شب نبودی که در دل بودی و این صداقت بی
پایان تو ..! در کشمکشهای گفتن های تو در آتشکده این دل به زنجیر در آمدهء
تو ....! باز تداعی تکرار شد ... صداقت گفتار شد ... حماقت نیست عشق است
... و عشق است و دوست داشتن ...! نه دردست قلب عروسکی بلکه در دستان محبت
های تو! در
راز یک شناخت در سر جادوی این شط خونین دل ... در این پندارم که میایی
میمانی ... میشنوی تمام سخن های نا گفته ام را ...! و در دل سخت و تاریک شب
به رویا ها میروی بی من تنها با یاد من ... اسم من ... کلام من ...! و باز
هیچ نمی گویی و باز میروی ! من اینک گفتم نا گفته ام را سر و رازم را ...!
حال
تو بگو از هر آنچه میخواهی ...! که باشم ...! که نبودنهایم را در این ...!
در این تنهایی تو به جستجو نشیتنم را ...! تو بگو! تنها تو بگو...! بخواه
چیزی بخواه ...! این هیچ نخواستن های تو دل مرا عجب میشکند ... خرد میکند
...! له می کند ... ! بگو با من از من با من از خود با من از ماندن بگو...!
با من از شمارش نفسهایت ...!
مبادا بغض کنی، مبادا اشک در چشمهایت حلقه بزند، مبادا گریه کنی، بانو، دلت که نشکست؟ شوخی بود بانو، باور کن شوخی بود، اصلا مگر نگفته بودی حرفها اهمیتی ندارد، اینها را هم بگذار پای همان حرفهای بی اساس، من مطمئنم که از حرفهایش منظوری نداشت، فراموش کن بانو، به هدفی که در دور دستها داری فکر کن، رها کن این حرفهای بی اساس را، بگذار هرچه میخواهند بگویند، آنها خودشان هم میدانند که بی راه میگویند...
تو هـــر چه بشـــود...! تو از امــــــتداد کلـــمات مـــن از شعر هـــای مـــن که نــمی روی حتـــی آنــگاه که نباشـــم.... جاویـــد ساخـــته ام تـــــو را بر بــســتر حریـــر شعـــرم..! ......................................
*:•. .•:* .•:*¨`*:•. گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، .•:*¨`*:•. •:*¨`*:•. و گاه در اوج تمنا باید نخواست ارزش هر انسانی به اندازهی چیزی است که دوست میدارد
*:•. .•:* بعضي وقتا سکوت ميکني چون اينقدر رنجيدي که نمي خواي حرفي بزني ... تـــو که میدانســـتی با چه اشـــتیاقی خودم را قســـمت میکنـــم
هر چه به تو عشق می ورزم تو ... بیشتر مرا پس میزنی من ... همانقدر تنهاتر میشوم و تو میدانی چرا.. حتی اینروز ها نگاه همیشگی ات را هم از من میدزدی.. و احساسم خفه میشود .. میان همه ی اشکهایی که اینروزها همدمم شدند , به جای تو.. و اتاق من دیگر هق هق مرا حفظ شده.. شعرم هم نمی اید.. هر بار با تو ام.. حسی دارم که تنها از نگاهم میشود فهمید.. میفهمی؟ حسی که .. می خواهم بمانم در همین لحظه... که تا ابدیت تمام نشود .. وقتی دور میشوی.. خرواری از غــــــم بر سرم خراب میشود و به یاد می اورم که تو مال من نـــیستی.. و این را گفتی .. و تا روزها.. تا روزها.. دیوانه ام میکند و من عجیب حس میکنم که دروغ میگویی.. بگذار همین حس را داشته باشم .. امیدی پوچ و تهی.. هر روز گرفتارم میکند .. چون هنوز نبودنت را باور نکردم.. و باز بیدار میشوم و لعنت به این زندگی آرام آرام.. در بودنم میمیرم.. عجب رسم کثیفی دارد این دنیا.. رفتنم نزدیک است هرگــــز فرامــوش نــخواهم کــرد.. حرفت را.. لحنت را.. لعنت را.. چرا گفتی '' خداحافظ " ..؟ چرا اصلن چرا گفتی؟... هنوز درگوشم زنگ میزند.. خداحافظ برای همیشه.. خداحافظ... خداحافظ.. خدا.. هنوز قلبم از تپش نایستاده .. چه تند میزند.. حس مرگ دارم... نزدیکتر از همیشه خواهد آمد .. زود زود .. حس میکنی؟!.. وسعت درد .. فقط , سهم من است..
حق با چشم هایت که بوی باران می دهد هر صبح همیشه حق با توست حق با دست هایت که می تپد تا گل های سرخ همیشه حق با توست حق با خنده هایت که طلوع می کند هر صبح همیشه حق با توست حق با رویاهای تو همیشه حق با توست بياييد پارسي وار زنها را پاس بداريد .. اين بار اگر زن زيبارويي را ديديد .. هوس را زنده به گور كنيد .. و خدا را شكر كنيد براي خلق اين زيبايي .. زير باران اگر دختري را سوار كرديد .. جاي شماره به او امنيت بدهيد .. او را به مقصد مورد نظرش برسانيد .. نه به مقصد مورد نظرتان .. هنگام ورود به هر مكاني ..... با لبخند بگوييد: اول شما .. در تاكسي خودتان را به در بچسبانيد نه به او .. بگذاريد زن ايراني وقتي مرد ايراني را در كوچه خلوت مي بيند .. احساس امنيت كند نه ترس .. بياييدفارغ از جنسيت .. كمي مرد باشيد !! انگار عاشق تنت بودم اما میدانم چیزی غیر از تنت را دوست میداشتم... چیزی مثل نگاه٬ چیزی مثل صدا٬ چیزی مثل رنگ٬ چیزی مثل عطر٬ چیزی مثل رقص آنگاه که عشق می افکندی مانند بذر انگار آبستن ابدی آغوش تو بودم آه... چقدر تنت را دوست میداشتم گوئی نیمه ... نه... تمام تنم بودی اینک درختی در برابرت ایستاده است با آغوشی به پهنای هزار دست وای چه باغی داری گلستان هزار عطر و هزار رنگ همیشه در آغوش من خواهی بود تا هرکجا که آفتاب باشد. یلدات مبارک این شعر رو تقدیم می کنم به تنها عشق زندگی ام... نسرینه خوبم ... که در خوشی و ناراحتی و سختی و شادی کنارم خواهد بود. به من کمک کن هروقت می خواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم ... کمی با کفش های او راه بروم... نسرینم اگه این جمله واست جای سوال داشت یواشکی ازم بپرس بگم من برات ترانه میگم تا بدونی که باهاتم تو خود دلیل بودنم بی تو شب سحر نمیشه حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم واست میمیرم جواب دنیا رو میدم حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم توی تنهایی هام فقط به تو فکر میکنم واست میمیرم جواب دنیا رو میدم برای تو می نویسم برای تویی كه قلبت پـاك است برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست برای تویی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست برای تویی كه احساسم از آن وجود نازنین توست برای تویی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است بــــــــرای تویــــــی كه قــــلـــــبـــــت پــــــــاك است برای تویی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است برای تویی كه عـشقت معنای بودنم است برای تویی که آرزو هایت آرزویم است .. از عــشق برايت مينويسم و ميگويم دوچرخه سواری چه شورو حالی داشت! خدا میدونه چقدر شهرو با دوچرخه دور زدیم... خدا میدونه چقدر باهامون از رکاب زدن درد میگرفت ولی عین خیالمون نبود! بعد مدرسه کوچه و خیابون با صدامون بیدار میشد...راستی زمستونا یادتون میاد؟ زیر بارون با چترای رنگی(صورتی مثل چتر معاون(اخراجی) دبیرستانمون یادش بخیر برف بازیا ... شیشه شکستنا ...کتک خوردنا! راستی چه قدر خوشحال بودیم ...همه دنیامون بازی و گاهی هم گریه کردن ... راستی چقدر گریه هامون خنده دار بود! دیگه مثل قدیما نمیخندیم! انگار خنده هامون طمع و بوی گریه گرفته !! چرا مثل اون وقتا همبازی نداریم! اهای ...بچگی! دلم برات تنگ شده (نوشته ی یکی از بچه ها) یک نفر درهمین نزدیکی ها چیزی به وسعت یک زندگی برایت جاگذاشته است خیالت راحت باشد آرام چشمهایت راببند یک نفر برای همه نگرانی هایت بیدار است یک نفر که از همه زیباییهای دنیاتنها تورا دارد دلتنگم دلتنگ روزای با هم بودنمون دلتنگ دستهایی که نوازشگر دستهام بود شونه هایی که تکیه گاه دلتنگیم بود صدایی که آرمش بخش وجودم بود دلتنگتم ... عجیب دلتنگتم و تو نیستی ............ اشکال نداره هر جا تو باشي دل منم همون جاست ... حتي اگه فاصلمون يه دنيا باشه ...... دلم اسمتو فریاد می زنه و دستهام عجیب دلتنگ لمس دست های گرمته دلتنگم ... دلتنگ روزهایی که باهم داشتیم یادمه ! خوب یادمه ! فکر کردی منم فراموش می کنم؟! نه من خوب یادمه ! دوست داشتن ها باید فرق کنه یا نه ؟ (!!) هر روز تقویم رو نگاه میکنم که ببینم کی این روزها میرسه کی دهم میشه تا بیام شش روز مونده داره میرسه .... بهترین ها رو هم از خدا واست آرزو می کنم دعا میکنم هر روز شاد و خندون باشی بهترین رویای من نسرینم سلام موندم از کدوم قسمت عشق می تونم فرار کنم از تو که تمام دنیامی ؟ از تو که بی وجودت رویاها ناتمومه ؟ یا از خودم ! بگو چطوری می تونم بهت فکر نکنم ؟! وقتی که لحظه ایی خاطره ها تنهام نمی گذاره آشنای آشنای من بگو چطور ؟ زیباترین و خوش بوترین گلهای باغ دلم رو برای تو دست چین می کنم و تموم لحظه هامو با خیال تو رنگارنگ ! بیا و مهتاب شبهای تنهاییم باش بیا تا با تو ، آره نسرینم با تو به اوج خوشبختی برسم ثانیه ها ... دقیقه ها ... ساعت ها می گذرن و من بازم منتظرم می خوام زندگی رو وقف لحظه های با تو بودن کنم وقف با خیالت به سر بردن .... دلتنگم دلتنگ این روزا فکر کردن بهت هم دیگه برام کافی نیست فقط دوست دارم همش ببینمت فکر می کنی با خیالت به سر بردن آسونه ؟ بیا ... بیا که بدون تو دلم باهام نمی سازه ..... دوستت دارم نسرینم تا بی نهایت دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها گوشه ای می نشینم و حسرت ها را می شمارم و باختن ها را... و صدای شکستنها را... و وجدانم را محاکمه می کنم من کدامین قلب را شکستم و كدامین امید را نا امید کردم و کدامین احساس را له کردم و کدامین خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که این چنین دلتنگم... دلتنگی ام به قلم توصیف نمی شود با اشک پایان نمی گیرد و به دل آرام نمی گیرد عجیب است چه احساس غریبانه ایست دلتنگی... ...مثل کودکی لجباز،، پا بر زمین می کوبد... ...تو را می خواهد.... .....نگاه تورا.... .....دلم.....!!!!ا دردم از تنها ماندن نیست، دردم از فراموشی های مزمن انسانها نیست، دردم نفهمیدن است، بگذار برایت بگویم از لحظه لحظه ی روزهایی که تنها بودم و خون گریه میکردم و هیچکس نبود که بفهمد تا بتواند همراهیم کند، به خدا قسم من ترحم نمیخواهم، من فهم و درک میخواهم، میخواهی از اول این راه را برایت قلم بزنم؟ میخواهی بگویم چه فکر میکردم و چه به سرم آمد؟ تمام ثانیه به ثانیه اش را از حفظم، از آن لحظه که اولین فریاد را بر سرم کشیدی، از آن لحظه که اولین سیلی را بر صورتم نواختی، از آن لحظه که من یکه و تنها، زندگیم را از هجوم بی امان دشمنی ها میخواستم حفظ کنم و تو همراه نبودی، بگذار برایت قلم بزنم... من به عشق فکر میکردم و به یک سقف که خانه مان بود، به بچه هایی که میتوانستیم داشته باشیم و تورا مادر صدا کنند و مرا پدر، من به چشمهایت فکر میکردم و تو... اینجا باران می بارد و من میبارم، اینجا دعاها مستجاب نمیشود، اینجا یک عمریست دلمان بی قرار است، بعد از مدتها بالاخره باریدم خدایا شکر همیشه صبر کرده ام، در مقابل بدترین ها، به امید روزهای بهتر، اما حالا احساس میکنم ظرفیتم تکمیل شده، آخر یک روز، بی صدا و پنهانی، کوله ام را بر دوشم می اندازم و بی سر و صدا گم میشوم اگر توانستند پیدایم کنند، اما بعید میدانم... قشنگ له و داغونم از خستگی انگار از صبح تا شب بیل و کلنگ زدم فعلا.................. "سهم این غریبه از تو"
سهم این غـریـبـه از تو، شده سایۀ خیالی دوتا پنجره که هرشب، پره از هجوم خالی دوتا پنجره که هرشب، میشه قـبلۀ نمازم میشه آسمون رؤیام، میشه سرزمین رازم سهم این غـریـبـه از تو، یـه توّهم قـشـنگه یه خیـال عـاشـقـونه، یـه دل همیـشه تنگه دلی که وقتی تو نیستی، نمیخواد زنده بمونه نمیخواد چشام ببینه، نمیخواد صدام بخونه سهم این غـریـبـه از تو،سجده رو به آسمونه به امیـد اینکه دنـیـا، تورو مال من بدونه به امید اینکه صُــبحــت، آخر این شب تاره اینکه بارون حضورت، رو کویر من میباره سهم این غـریـبـه از تو، حسرت و سکوت و آهه دل بریدن از یه دنیا، توی این شب که سیاهه دل بریدن یـعـنـی خـاکـی، که میـون آب اسیره یعنی من که بیقرارم، توی بهت این جزیره سهم این غـریـبـه از تو، یه دل همیشه خونه قـصۀ عـشـق خیـالی، با سرانجام جنونه قـصـۀ دل نبـریـدن، خـواب چشم تورو دیدن از همه بریدن اما، به تو هرگز نرسیدن ......................................................................... گاهی باید باور کنی باید بپذیری به ناچار... چیزهایی که تلخند باید یه جوری با دلت کنار بیای... تـرانه بی تـرانه سکوت حرف ساله پرنده ی بهاری امـسـال بـدون باله ساعت روی دیوار دوباره توی خوابه ثـانـیـه بـه ثـانـیـه تکـرار یک عذابه پنجـره نا امیـده در انـتظـار سنگه همه برای اینکه دلم واسه تو تنگه دلـم واسه تو تنـگه حالا که بی قرارم حالا که خیلی تنهام بـه تـو نیـاز دارم بـه تـو نـیـاز دارم که هم نگـاه من شی که تو هجوم غصه تو جون پناه من شی تو جون پناه من شی که با تو غم ندارم که لحظه هام سپیده تا هستی در کنارم اما تـو نیـسـتی و غم تـرانه هـامو بـرده نیستی ببینی که بغض چی به سرم آورده از تو هیاهوی شهر سهم صدام سکوته پـرنــده ی خـیـالـم دوباره در سقوطه برام بـهــار امـسـال خیلی بدون رنگه کاشکی بدونی چقدر دلم واسه تو تنگه غم هایم را دوست دارم چون حال بهتری دارم وقتی غمگینم !!! از شادی هم خوشم می آید اما هنوز لحظاتی را که واقعا مرا شاد کند در این دنیا پیدا نکرده ام !!! شادی به نوعی لحظه ای است که ما را از فکر کردن رها می سازد که این شادی واقعی نیست ... شادی لحظه ای معنا پیدا می کند که در اوج طبیعت دست در دست معشوقت روی چمن ها دراز بکشی و هوای پاک را به درون شش هایت ببری و هوا کم کم شروع به باریدن کند ... خاک و دود در نفسم ، بی هدف به جلو می روم ، زمان کاملا برایم بی ارزش شده ، این همه زیبایی نیست شده باید آنها را یافت ؟ چگونه ؟ خدا هنگام بیماری برایم وجودیت پیدا می کنه ؟ ................................................. عده ای در واقعیت زندگی می کنند و خود را درگیر مسائل دنیوی نمی کنند ... مشکل اینجاست که واقعیتی وجود ندارد ... واقعیت این دنیا دیوانگی است ... دیوانه ای که برای خود قهرمان و داستان می سازد ... -مثل این است که انگار برای ورود به این دنیا باید یک سری مسائل را به صورت پیش فرض قبول کنیم تا ادامه دهیم ... آقا همه شادی و غم های ما الکی و مسخرست ... -این دنیا جای بازی کردن ماست ... ولی باز هم این سوال باقی می ماند که با این اوصاف چه کسی برنده است اگر هنوز بتوانیم فرقی بین بازنده و برنده ی این زندگی دنیا قائل شویم !!! .................................................. عده ای امیدوارانه به زندگی ادامه می دهند برای خود هدف و مقصد و معشوق و بوی خوش بر می گزینند عده ای ناامید و بدبخت در افکار عقب افتاده از کاروان مردمان به ظاهر جلو کدام یک در زندگی موفق ترند ؟ کدام یک زیباتر زندگی میکنند ؟ سوال اینجاست که چرا هنوز سرنوشت حرف اول را می زند ؟ اصلا سرنوشت چیست ؟ ............................................... خودم به این نتیجه رسیدم که حقیرترین موجوداتی که در این دنیا دیده ام افراد با تعصب هستن نمی دانم کدام نگاهت را به تصویر کشم، کدام بهار وجودت را که سراسر از نور است، به روی بوم آورم... و کدام اقیانوس بی انتهای مهرت را که سرشار از محبت است، با رنگ به روی کاغذ روان کنم.. نسیم روح بخش تو تسکین دردهای شبانه ی من است... و خیال روی تو همواره همراه من است... دلم در هوای عطراگین نفسهایت، آرام می گیرد؛ بتاب بر جسم خسته ام... بتاب و بسوزان، فراموشی ها را... تاریکی اندوه را... بی رنگی را... درد را... آغاز بودن را تجربه می کنند، پیله شکسته های جدا از قفس... به تو باید رسید تا نور شد و تمام راه، راز ماند تا جاودانه شد... کدام راه مرا به تو خواهد رساند..؟ چقدر فاصله مانده تا به تو رسید..؟ .....میخواهم آنقدر باورت کنم که وقتی می گویی : باران ، خیس شوم.....
خداوندا ! قرارم باش! یارم باش! جهان تاریکی محض است کنارم باش......!!! ................................................................ نه تو مهمانی نه من و نه اندوه و نه هیج یک از مردم این آبادی....... به حباب نگران لب این رود قسم و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت غصه هم خواهد رفت آنجنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند......... .................................................................. مهربانیت آنقدر زیباست که سنجاقکی بدون ترس در کف دستانت آب خواهد خورد . .................................................................... حقیقت زندگی: هرچی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم میکنن، هرچی "صادق" ترباشی بیشتر بهت دروغ میگن، هرچی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلند، هرچی قلبتو اسونتر در اختیار بذاری راحت تر لهش میکنن و اگر بدونند که منتظشری و بهشون احتیاج داری اندازه یه دنیا ازت فاصله می گیرند..... ..................................................................... سخن آخر........................ به سراغ من اگر می آیید، پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است. پشت هیچستان رگ های هوا،پر قاصدهایی است که خبر می آرند،از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک. روی شن ها هم،نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه معراج شقایق رفتند. پشت هیچستان،چتر خواهش باز است: تا نسیم عطشی در بن برگی بدود، زنگ باران به صدا می آید. آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی،سایه ی نارونی تا ابد جاریست. به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من..... به چشمان تومی نویسم حکایت بی انتهای عشق راتابدانی محبت وعشق راازچشمان تواموختم وباتواغازکردم به چشمان پاکت قسم که تاابدعاشقانه دوستت دارم. این جاده عشق همسفرمی خواهد ومن تورابه خاطرقلب بزرگت برگزیدم تادراین راه سخت تنهایم نگذاری. در آسمان زندگی خویش جستوجوگر ستاره ای بودیم بالا تر از تمامی ستارگان و به درخشندگی خورشید و به پاکی دریا... ویافتیم آنچه را که میخواستیم پس تو ای خوب در بزم آسمانی این دو ستاره بدرخش... ............................................. چشمانت را برای زندگی می خواهم ، اسمت را برای دلخوشی می خوانم می خواهمت عشقم بوس بوس .............................................. خیلی سخته بخوای تو تنهایی اونی که مرحمته پیشت باشه اما نیست کنارت. . . . خیلی سخته که بخوای اشکاتو رو شونه های کسی بریزی که دوسش داری اما اون یا کنارت نیست یا فرسنگها ازت فاصله داره . خیلی سخته بغض گلو تو بگیره اما نتونی به کسی بگی چی شده . نتونی بگی این بغضه از دوری و ندیدن یارته . خیلی سخته بغض داشته باشی حتی نتونی به اون که دوسش داری هم بگی دوست دارم . خیلی سخته هر روز از کنار خاطره هاش رد بشی و از دور احساسش کنی اما از نزدیک نتونی بوی تنش رو احساس کنی و فقط به یادش باشی . خیلی سخته اشکاتو براش بریزی اما اون نباشه که ببینه داری براش پرپر میزنی .. خیلی سخته عاشق باشی و ببینی بدون اون حتی یه لحظه هم نمیتونی باشی . خیلی سخته بدون اون زندگی کنی خیلی سخته. . . . . . . تو یه همچین روزای بود ، پارسال بعد از یک سال آشنایی با کسی که تمام زندگیم شده، تصمیم گرفتم این وبلاگو بسازم. همین تصمیم بود که باعث ایجاد hasti-b.blogfa.com/شد. اولش سخت بود نوشتن ، متن قشنگ ، پیدا کردن دوست و همراه تو بلاگفا و ایجاد یه محیط دلخواه. اما شکر خداوند مهربان و به کمک عشقم و با عشقی که در دلم بود شروع کردم به نوشتن و بسم ا... قالب ویژه خودمو پیدا کردم ، لوگوی وبلاگمو ساختم و کلی دوست پیدا کردم(ملاقات فسقلی و فینقیلی) حال بعد یه سال خوشحالم از تصمیمی که گرفتم!!! تولد یک سالگیه وبلاگ خودمونو جشن می گیریم به امید روزی که من و عزیزم در کنار همدیگه بشینیم و خاطرات این روزا رو بخونیم و عشق خودمون رو ثبت شده داشته باشیم آرزوی خوشبختی و کامیابی در تمام مراحل زندگی برای بهترینم دارم و همین جا می خوام بهش بگم زندگی من به اون وابسته است پس بمون پیشم تا با کمک خدا چندین سال این وبلاگ دفتر خاطرات شیرین ما بشه زندگی با تو بهتره ( یادته نسرینم) عذر خواهی از تمامی دوستانم بابت تاخیر در آپ جدید و تشکر از حضور پر مهرشون یه معذرت خواهی گنده به عشقم بابت بدی هام تو این روزا! حالا که نسرینم نیست میدونم اما من که باید بهش تو دلم تبریک بگم نسرینم تولد یه سالگیمونو بهت از صمیم قلب تبریک میگم عشقم منتظرتم تا برگردی به او بگویید دوستش دارم ................................................................. ین روزها ذهنم شده مثل دفترچه خاطرات نمیدانم اینهمه خاطره از کجا آمدند؟ خاطره های نزدیک خاطره های دور خاطره های خوب کمی هم خاطره های بد از مرورشان لذت میبرم احساس میکنم سالهای دور نزدیک شده اند کسانی که برای همیشه رفته اند الان همینجا هستند درست در وسط همین دفترچه خاطرات بسم خالق خط خطی ها بی تو زندگی معنا نداره... چه کردم با دل تو که اینجور نگرونی گناهی نکردم اما منو اینجور میسوزونی.. نمیدونم که چجوری خیال کنم که توروندارم اخه تو سنگ صبوری بی تو من دووم نمیارم.. واسم سخته جدایی بی تو دنیایی ندارم زندگیم تیره وتاره بی تو فردایی ندارم.. بی تو همدمی ندارم اصلا بی تو بودن کار من نیس کاش بدونی بجز تو هیچکس دوروبرم نیس.. وجودت مال من بود ولی اینبار که تمومه بدون یادتو بامن لحظه لحظه پیش رومه.. وجودت مال من بود از من تنها نگیرش این تن خستمو حالا وقتی میبینی اسیره.. چشمای تو ال من بود دیگه نگاهتم ندارم اگه چشماتو بگیری من دیگه چیزی ندارم.. چشمای تو نمیبینه حلقه ی اشک تو چشمام من واست میمردم اما باز هنوز خالیه دستام.. چه زیباست بخاطر تو زیستن و برای تو ماندن... به پای تو بودن... و به عشق تو سوختن زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... نسرینم این شعر رو که خوندم ، دیدم توصیف خوبیه واسه صدای خنده های تو که برام حکم زندگی رو داره ، عاشق خنده هاتم ... تو که لبخند زدی لحظه پر از منظره شد خانوم خودم که به داشتنش افتخار میکنم تبریک میگم راستی به مادر خودم و نسرینم هم تبریک میگم ایشالا که همیشه سایه هاشون رو سرمون باشه



.•:*¨
`*:•. .•:*¨`*:•.
بعضي وقتا سکوت ميکني چون واقعآ حرفي واسه گفتن نداري ...
گاه سکوت يه اعتراضه ، گاهي هم انتظار ...
اما بيشتر وقتا سکوت ...
واسه اينه که هيچ کلمه اي نمي تونه غمي رو که توو وجودت داري ، توصيف کنه ....
پس چرا زودتــر از تـــکه تـــکه شدنــم جوابم نکردی...؟؟؟
برای خداحافظـــی خیلی دیر بود....خیـلــــی دیــر.....
اه اصلا حالم ..
نمیگم ولش کن چه اهمیتی داره
دیگه از همه چی بدم میاد... حتی از خودم.. فقط میخوام یه گوشه کز کنم..بمیــــرم..
اشکام امون نوشتن نمیدن..همین قدر بسه..بسه؟! فکر کنم تو نوشتن این پست هزار بار بغضم ترکید..
تو زندگیم هیچوقت ایــــنقدر غم رو تجربه نکرده بودم..اینقدر احساس بی کسی نکرده بودم.
چه اهمیتی داره..شعرام هم مثل اشکام عادی شدن..
...................................................................




![]()
خوندن من یه بهانست یه سرود عاشقانست
میمیرم بی تو
من عشقت رو به همه دنیا نمیدم
با تو میمونم واسه همیشه
اگه دنیا بخواد منو تو تنها بمونیم
با تو میمونم واسه همیشه
من عشقت رو به همه دنیا نمیدم
با تو میمونم واسه همیشه
خاطرات تو رو چه خوب چه بد هک میکنم
با تو میمونم واسه همیشه
اگه دنیا بخواد منو تو تنها بمونیم
با تو میمونم واسه همیشه

... تا ابـــد دوستت دارم ... 



دلتنگ تو ... دلتنگ خودم ..... دلتنگ لبخندهامون ..........
دلتنگ همه چیزمون



گاه دلتنگ می شوم 










نحوه تکلم انسانها بیانگر نحوه تفکر آنهاست.
مثبت بیندیشیم و مثبت بگوییم تا انرژی مثبت خود را به دیگران منتقل کنیم.
بگوییم ازاینکه وقتتون رو در اختیارم گذاشتید ممنون نگوییم ببخشید مزاحمتون شدم
بگوییم طول میکشه تا یاد بگیری، نگوییم هیچ وقت یاد نمیگیری
بگوییم مسئله دارم ، نگوییم مشکل دارم
بگوییم مسئله رو خودم حل میکنم ، نگوییم مسئله به تو ربطی نداره
بگوییم شاد و پر انرژی باشید ، نگوییم خسته نباشید
بگوییم این کار را بعدا انجام میدهم، نگوییم دچار یاس شدم
بگوییم صد در صد خواهد شد ، نگوییم ای کاش میشد
بگوییم ان شا الله حتما موفق میشوی ، نگوییم ان شا الله موفق میشوی
بگوییم عالی هستم ، نگوییم خوب هستم
اولین قانون طبیعت این است که تو از هر چه هراس داشته باشی همان را به طرف خودت جلب می کنی.
هیجان قدرتی دارد که جذب میکند .تو از هر چه شدیدا بترسی آن را تجربه خواهی کرد .
مثلا حیوان فورا متوجه میشود که تو از او وحشت داری. هیچکدام از این ها تصادفی اتفاق نمی افتد . تصادفی در عالم هستی وجود ندارد. هیجان انرژی در حرکت است. وقتی تو انرژی را جا به جا می کنی انرژی ایجاد میکنی. اگر به اندازه کافی انرژی جا به جا کنی ماده به وجود می آوری .
ماده انرژی متراکم است که جا به جا شده و به آن فشار وارد شده است.
فکر، انرژی خالص است .
هر فکری که تو اکنون داری یا قبلا داشتی یا در آینده خواهی داشت خلاق است.
انرژی حاصل از فکر هرگز نمی میرد .این انرژی از فکر تو و ذهن تو وارد عالم هستی می شود و برای ابد ادامه پیدا می کند. همه افکار به هم مربوط هستند. افکار با هم تلاقی پیدا می کنند.
در مسیر اعجاب انگیزی از انرژی با هم تقاطع پیدا می کنند و نقش بدیع و زیبایی از پیچیدگیهای غیر قابل باور به وجود می آورند . همات طور که دو چیز مشابه همدیگر را جذب می کنند دو انرژی مشابه هم یکدیگر را جذب می کنند .و توده ای از انرژی مشابه به وجود می آورند.
بنابراین حتی افراد معمولی اگر فکرشان(دعا. امید. آرزو . .رویا .ترس) به اندازه کافی قوی باشد میتوانند نتایج شگفت انگیزی را به وجود آورند.
زندگی نمی تواند به هیچ طریق دیگری خودش را نشان دهد جز آن طریقی که تو تصور می کنی خودش را نشان خواهد داد .تو با فکر کردن خلق می کنی.
پس همیشه به بهترینها فکر کن

دلت را برای عاشقی می خواهم ، صدایت را برای شادابی می شنوم
دستت را برای نوازش و پایت را برای همراهی می خواهم
خیالت را برای پرواز می خواهم و خودت را نیز برای پرستش...



به اوکه قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من در آن غرق شده
به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد و چشمهایم
را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ...
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ...
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت
چه زیباست بخاطر تو زیستن ...
چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ...
چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ...
کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد ... !
دل من اوج گرفت کوچه پر از پنجره شد
تو که لبخند زدی سایه به خورشید رسید
ابر پر حوصله شد بر تن هر شاخه چکید
تو که لبخند زدی حال دلم بهتر شد
زندگی شکل گرفت شکل یک باور شد
تو که لبخند زدی هستی من معنا شد
آن گمشده خسته ی من پیدا شد
آه لبخند بزن گل شدن از خندهی توست
قاتح این همه بازیست که بازنده ی توست

| قالب وبلاگ | Ainaz |



